قاشق نارنجی جیغ
سرش را بالا آورد
نزدیکی های راه آهن
ساعت ۵ صبح شده بود
گوشش را لمس کرد و
turn the page metallica
ساکت شد
ساکت بود
به جز دست فروشی پیر که قهوه ی آماده و
امیدی واهی داشت
بقیه نبودند و او بود.
انتخاب زیادی نداشت
گفت یک قهوه ازینا
و با دست بسته بندی ای که هویت بصری بهتری داشت را نشان داد
مرد خود به خود شروع به ریختن آب جوش و
پیدا کردن جای برش بسته بندی و ریختن پودر کرد.
از زیر جاسازش یک قاشق کوچک با رنگ نارنجی جیغ در آورد و در لیوان گذاشت و
یک دور هم زد و کارکرد قاشق را نشان مرد داد
و با لبخندی مونوتون
لیوان را جلویش گذاشت
روی لیوان با طراحی خوب نوشته بود
بخند
مرد محو در این همه هارمونی چشم در چشم پیرمرد خندید
دست در جیبش کرد و جعبه سیگار و چند اسکناس در آورد و پول را تحویل داد و قهوه را گرفت و همانجا روی جدول نشست و شروع به هم زدن قهوه کرد
داخل پاکت سیگارش یک نخ سیگار نصفه بود
که رویش ضربدر قرمز داشت
جرعه ای از قهوه اش را هورت کشید و لبخندی زد و
یاد برد پیت افتاد
نگاهی به سیگار کرد و گفت چرا که نه
و سیگار را روشن کرد
یک پک عمیق گرفت و شروع به سرفه کرد و در جا سیگار را انداخت در جوی آب جلویش.
خورشید تازه بالا آمده
در قاب پشت مرد بساطی
خودنمایی می کرد
کاش سیگارداشت که نداشت
یک پسر بچه که به زور دوازده سالش می شد و لباش سفید یکدست پوشیده بود
پاکتی مارلبرو قرمز در آورد و
یک نخ تا نیمه بیرون کشید و
به سمت مرد گرفت
مرد منگ سیگار را بیرون کشید و گوشه لبش گذاشت
کودک از جیبش فندکی زیپو بیرون کشید و
با حرکتی عجیب غریب فندکرا روشن کرد.
مرد پکی عمیق به سیگارش زد و
آرام از پسر پرسید
آخه تو اینجا چیکار میکنی؟
پسر لبخند زد و کاغذ و خودکاری بیرون آورد و به مرد داد.
گفت کامل بخوان و امضایش کن.
مرد کاغذ را گرفت و تا آخر با دقت خواند
کمی فکر کرد و کاغذ را امضا کرد و به پسر بچه برگرداند.
مرد با چشمانی براق گفت:
نوشته بود همه ی آرزوهام
پسر لبخندی زد و سری به نشانه ی تایید تکان داد و رفت.
مرد هم آخر قهوه اش را سر کشید.
از پیرمرد خدافظی کرد و
رفت.

لذت بردم
Ali bood 👏