سوراخ

آنقدرها که ترسناک است
سخت نیست
لباس و ماسکت را درمی آوری و
کنار سوراخ بزرگ بی انتهای تاریک ناخودآگاهت می ایستی
چشمانت را می بندی
چند نفس عمیق می کشی.
یک دم اکسیژن در سینه ات حبس می کنی
گویی به اندازه تمام لحظات گذشته ات باید آن پایین بمانی
و بعد
چشمانت را باز می کنی و
در سوراخ ناخودآگاهت
شیرجه می زنی
پسورد می خواهد و
پسوردش اولین پسورد زندگیت است.
تاریک است و آشنا
دردناک است و لذتبخش
ناب است و نایاب
همه چیزش تویی
به خصوص آنهایی که می گویی نیستم
کور مال کورمال
هر تکه از دیوار را لمس کنی
قسمتی ازوجودت تاچ می شود
درد می گیرد
حالی به حالی می شوی.
کمی که گذشت
کمی که چشمانت به سیاهی عادت کرد
تازه می فهمی کجایی
اذیت می شوی
ای کاش نمی دیدی
و نبینی
دلت می گیرد
تنهایی
آسیب پذیری
و بیرون سوراخ ناچیزی و
داخل سوراخ تنهایی
این شیرجه را بارها و بارها می زنی و
تمام نمی شوی.
یادت باشد از آن پایین چیزی نیاوری.
یادت باشد بیرون سوراخ
هوا بیشتر وقت ها بارانیست و
تو چترت را یادت رفته
شاید چون اصلا چتری نداشته ای
می خواهی
با تمام وجود می خواهی که در دنیای خودت بمانی و
نمی شود
اینجا این بیرون.
واقعیت
همچون سنگ
انتظارت را می کشد
و بیرون از توست است که واقعیت است و تو
فقط یک آدمی
با سوراخ ناخودآگاهش
در میان این همه آدمی.
همین.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *